مقدمه:سالهاست كه در پس پرده دست كساني را مي بينم كه يادشان رفته ما سرباز امام و رهبري بوديم نه بله قربان گوي بادمجان دورقاب چينها.همانها كه هر انديشه نوعي را كه در قالب طيف نيروهاي انقلاب به افراط گري محكوم مي كردتد و با ده سال تاخير همان شعارها و مطالبات را در دستور كار قرار مي دهند ..
همانها كه از نيروهاي جوان انقلاب بله قربان گويي مي طلبند نه پرسشگري..
همانها كه كيسه بيت المال در يد آنهاست با گشاده دستي براي امور سطحي كه برخي از انها در حد معقول لازم است نه اصل ، ميلياردي هزينه مي كنند اما به حوزه انديشه و جنگ فقر و غنا و پرسشگري كه مي رسد دوست دارند خبردار بدهند و دوش فنگ بگويند..
البته اگر قطره چكان و بيابان زدا هم شوند بد نيست اما قلمشان را بايد شكست و قلم پايشان را گچ گرفت و در موزه گذاشتشان...اسطوره هايي دوست داشتني كه براي زيارت خوبند و تبرك!
اگر تعداد معدودي صاحب تفكر و قلم اين بچه رزمنده هايي كه حالا بزرگ شده اند را به جان هم بيندازند راحت در خانه امن تحجر خود حكم مي رانند....
آنچه در ادامه مي خوانيد سخنان مرتضي مصطفوي است كه انشا الله مورد قبول افتد:
ما يك روزي (حدود سال 72 بود) پيش شهيد آويني بوديم. از قضايا و مسائل روز خيلي مي ناليد. وسط حرفهايش رو كرد به من و گفت:
»آقاي فلاني! ما بچههاي انقلاب اسلامي هستيم نه جمهوري اسلامي.«ما اگر برگرديم به قبل از انقلاب، مي بينيم كه خيلي از آنها كه الان در رأس نظامند. از مبارزان آن زمان بوده اند. اينكه الان چرا اينگونه اند، به دوري شان از “روح انقلاب” بر مي گردد.
آقا روي امر به معروف و نهي از منكر، روي نماز، روي امام علي (ع)، روي ثروتهاي باد آورده و روي تهاجم فرهنگي صحبت كردند اثر نكرد. روي عدالت اجتماعي هم همينطور.
در سال هاي جنگ، امام ديدارهايي جداگانه با مسؤولين داشتند. نوبت»رفيق دوست« بود و بعد هم »موسوي اردبيلي«. رفيق دوست اين خاطره را مي گويد كه يك پيرمردي دم در بود كه نميگذاشتند امام را ببيند. پس از حرفهايم با امام، به ايشان مسأله پيرمرد را گفتم. امام گفت به آقايان بگوئيد نيايند. پيرمرد نزد امام رفت. يك مقداري گردو آورده بود. با امام نشستند و گردو شكستند و با هم خوردند. فردا صبحش هم امام او را روانة خانهش كردند. ببينيد »مردمداري« امام را، توجه به مستضعفين را؛ امروز اصلاً كلمة محرومين و مستضعفين را حذف كردند. اصلاً با واژة» قشر آسيب پذير« در گل آقا فحش دادند. امام شاخصه و ترازوست براي همه. همه هم از امام كم ميآورند. از شجاعت امام، از جسارت امام، از شهامت امام. الآن از ما چقدر مي ترسند؟ آن زمان كه حاج احمد متوسليان بود، همه از او حساب مي بردند. ما نيستيم. درجنگ، ما هيچ چيز نداشتيم. وزير شوروي پيام فرستاد كه فقط بصورت لفظي دست از حمايتتان از افغانستان» چون عملي كه ما اصلاً كاري نميكرديم« برداريد و در مقابل ما از عراق طرفداري نميكنيم. آن زمان اكثر توان عراق از شوروي بود. در آن وضعيت بحراني، امام فرمودند: »ما نمي توانيم از مستضعفين دست برداريم.«
بصيرت؛ مقدمه آن اخلاص و تقوا و ... است كه نداريم. معلم كه مي آمد. سركلاس، با وضو مي آمد شهيد بابايي براي اينكه سرباز خجالت نكشد، خودش را مي شكست، سرش را ميتراشيدتا سرباز رويش بشود و سرش را بتراشد .فكر مي كنيد چرا حق گم شده؟ چون » ان تتقوالله يجعل لكم فرقانا«. چون اين همه نيست، پس تقوا نيست، اخلاص نيست. سرمنشأ همة هدايتها رخت بربسته است. اين همه گناه مگر ميگذارد كار پيش برود. بي بصيرت بودن، تنبل بودن، نفهميدن، حماقت، كم مطالعه بودن و ... قاطبه شان همين هايند.
انقلاب كه شد من اول راهنمايي بودم. آن اوايل بحث و مناظره و جنگ و دعوا بين گروههاي مختلف خيلي زياد بود. يادم است روبروي دانشگاه تهران شده بود پاتوق گروهكها و دستهها براي بحث و مناظره. كار ما اين شده بود كه هر روز حدود ساعت 4، 5 بعد از ظهر مي رفتيم دم در دانشگاه و شروع مي كرديم به بحث كردن با گروههاي مختلف. بحث و حرف تا ساعت حدود ده شب. ساعت ده كه مي شد مي گفتيم خب، تا همينجا امشب كافيه و بر ميگشتيم. وقتي كه بر ميگشتيم تازه اول كار بود. بايستي براي اينكه در بحث ها كم نياوريم كتابهاي فكري خودمان را خوب مي خوانديم، و براي اينكه طرف را خوب گير بياندازيم و محكومش كنيم بايستي كتابهاي آنطرفيها را هم مي خوانديم كه ببينيم چه مي گويند. دوباره روز بعد ساعت 4 همين آش و همين كاسه. كار هر روزمان بود. ما آن زمان راهنمايي بوديم. و در همة بحث ها هم شركت مي كرديم. فضاي آن زمان آنگونه بود و فضا و جو حزب اللهيهاي الان هم اينگونه. الان تشنگي نيست. امروز بچه هيئتي ها تعداد كتابهايشان ، از تعداد نوارها و برچسب ها و پوسترهايشان كمتر است. ما از دو چيز دوريم: تخصص و هنر. ما كار بلد نيستيم. هنوز» اقتصاد اسلامي« در چند جزوة بهشتي و ... خلاصه ميشود. ما از بيست ميليون بسيجي، بيست تا فيلمساز نداريم. بيست تا نويسنده نداريم. هنرمندهاي ما همان هنرمندهاي زمان شاهند.اينها از ما يك مجموعة نادان و ناتوان و غفلت زده و ... ساخته است كه نميتواند بار جمهوري اسلامي را بردارند چه رسد به انقلاب اسلامي. ما الان زور مي زنيم كه جمهوري اسلامي را نگه داريم. و دشمن همين را مي خواهد كه سطح خواسته و تلاش ما در همين حد باشد. و از آرمان هاي جهاني انقلاب غافل باشيم.
نيروي ما بايد سه ويژگي را داشته باشد. بايد» مخلص و فهيم و جسور« باشد. بايد اخلاص و بصيرت داشته باشد و اهل جهاد باشد. براي تبيين حرفم چند شاهد مي آورم:
شهيد »رستگار« با »محسن رضايي«حرفشان شده بود. امام فرمودند: »برويد مانند نيروهاي عادي در جنگ شركت كنيد.« شهيد رستگار رفتند و شهيد شدند.ايران كه قطعنامة 598 راپذيرفته بود. قبل از اينكه امام پيام خود را خطاب به ملت و رزمندگان اعلان كنند، محسن رضايي كه به جبهة غرب رفته بود، بچه بسيجيها ماشين اش را با سنگ زدند.
اوايل جنگ، آن سري اولي كه توپخانه دادند به سپاه، در جلسة فرماندهان دعوا شده بود كه فلان تيپ يا لشگر، چقدر از دولت توپخانه را تصاحب كند. شهيد همت عصباني شد و گفت: » برادرها، بياييد دعا كنيد كه همين توپها را عراق بزند تا سر آن چيزي كه بايد بحث كنيم،بحث كنيم.«
نوار شهيد همت در جلسه اش با فرمانده گردانها هست، دوست دارم آنرا بگيرد و به مناسبتي پخش كنيد ، آنرا به مسؤولين برسانيد.»همت« به فرماندهانش مي گويد: »غلط مي كند آن فرمانده گرداني كه در چادرش كنسرو ميخورد، در حاليكه نيروهايش لوبيا خورده اند.«اگر اخلاص بيايد، بصيرت و جهادش هم مي آيد. »بايد خالص شوي تا خلاص شوي.« و در ميدان كار است كه اخلاصش هم مي آيد. به سينه زدن وزنجيرزدن و ... نيست.
در جبهه، همه تيپي بود. تيپهاي مختلف منتهي همه با اخلاص. يك تيپ، جوراب روي شلوار كُردي ، تيپ ديگر با دستمال يزدي ، دستة ديگر از آن كلاه هاي سياه و كوچك روي سر ميگذاشتند. يا چوب دستي و چاقو دست ميگرفتند. اصلاً يك عده آنجا داشتيم كه ظاهرشان به لاتها مي خورد. موقع عمليات كه ميشد اسلحه نميگرفتند. چاقويشان را بر ميداشتند ميگفتند: » من عارم مي آيد خودم اسلحه بردارم، اسلحهام را از عراقيها ميگيرم،« يك بنده خدايي بودبه نام »علي خوشپوش«ميرفت جلوگوش عراقي را مي بريد برميگشت عقب. تسبيح، دست مي گرفت مي گفت: » خرخرخر، مار مار مار، گاو گاو گاو ...« ولي شب هم آن عبادتش را داشت. ميگفت: » مرگ بايد مردانه باشد كه تركش بيايد مستقيم بزند تو گردن، و خون فوران كند و آنرا ببيني و بعد شهيد شوي.«چند روز بعد در مهران، به همين نحو شهيد شد.»احمد مفيد« هم تيپ ديگري است. دهانش را ميبندد تا موقع خنده دندانهايش ديده نشود، بقيه كيپ و...، طلبه بود. يك موقع علي خوشپوش وارد چادرشد،جوراب احمد مفيد را درآورد ودر ليوان آب، خوب به هم زد. احمد دائماً مي گفت: برادر خوشپوش، برادر فلان، برادر بهمان ... ما را شرمنده نكنيد؛ ما را خجالت ندهيد و... علي خوشپوش جورابها را تحويل داد و آب را خورد و گفت: »چكيدة عرفان را نوشيدم.«شهيد » احمد بياباني« اصلاً در شاه عبدالعظيم مواد مي فروخت. او را گرفتند آوردند بسيج، فرماندة بسيج گفت: » خجالت نمي كشي اين همه رزمنده در حال جنگ اند و تو اين كار را مي كني. اين همه شهيد و ...« احمد همانجا دستش را محكم مي زند زمين كه » نامردم اگرجبهه نروم و ..« رفت جبهه، » محسن حاج بابا« او را دريافت. در جبهة غرب احمد شد راننده اش با سيگار و نماز قضا و هزار مسأله ديگر. بعد هم شهيد شد. وقتي كه شهيد شد از بدن خال كوبي شده اش چيزي نماند. چهار تا گوشت جزغاله.اول انقلاب را كه مي رفتند پيش امام ببينيد. ريش و پشم و ... ملاك نيست. ما ملاكها را بايد درست تشخيص بدهيم. مدرسة پسر يكي از آقايان كه سپاهي هم هست خراب شده بود، دستور داده كامل آنرا از بين ببرند و دوباره از نو بسازند. آن وقت همين چند وقت پيش فيلمي ديدم از سيستان، كه در آن داشتند دختر مي فروختند. عين بازار گوسفندها، كه چوب مي زنند. آن جا هم روي دخترها چوب مي زدند كه ده هزار تومان، پانزده هزار، بيست هزارو افرادي كه ظاهراً خان و رئيس بودند انتخاب مي كردند.
اينها ملاك است. ملاك شكمهاي سير است. وقتي كه مي بينيم سنگرهاي تَفَحُصيها خيلي با هم فرق ميكند. سنگر بعضيها تو در تو است، كولر گازي و يخچال و تلويزيون رنگي و پتوي چند رنگ دارد و سرباز همان محوطه، در يقلوي غذا مي خورد و پتويي كه روي خود مي اندازد، نصفش نفتي است. آن هم بدون يخچال و كولر و غيره و ذلك. فرق كار را اينجا مي فهمم.واقعاً اگرحزب الله ميخواهد احياء بشود، الان بهترين دوره است. چون اين بحث عدالت علم شده است. الان بهترين فرصت است. آنرا از دست ندهيد. عدالت يعني احقاق حقوق تمام مردم زمان. آن هم نه فقط در زمينة اقتصاد، كه در تمام زمينه ها. امام اول ما و امام آخر ما، امام عدالت اند. جريان حزب الله همان جرياني است كه امام علي گفت كه اگر در شام كسي گرسنه بخوابد و ... يا اگر از پاي دختر يهودي خلخال در بياورندجا دارد كه مسلمان از غصه دق كند و ....، اين را بگذاريد كنار فروش دخترهاي مسلمان ما در سيستان. كداميك از ما، مسألهي فروش دخترها را كه شنيد، مرد. مگر ما شيعة علي نيستيم؟!